تبليغاتX
اشک تنهائی
دوستدارتم اینرا یادت باشد من عاشق نیستم دوست دارم دوستت باشم
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست                            

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست           

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم                             

تنهایی را دوست دارم زیرا خدا هم تنهاست                         

تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه تنهایی هایم                    

 در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط حسین بهداد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط حسین بهداد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط حسین بهداد  | 

هیچگاه نمیتوانم تو را از زندگی ام پاک کنم .تو پاک هستی...تنها میتوانم

تو را خط  خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار

میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگیها یادت رنگ میزنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط حسین بهداد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط حسین بهداد  | 

در سینه ام جایگاهی است

که نامت را حک کرده ام

هر روز تو را می بوسم و می بویم

و عاشقانه چشمهایت را نگاه می کنم

من دستانت را می فشارم

و فردای امید را با چشمانی مشتاق می نگرم

در کنار تو

فقط یک بوسه با من باش

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط حسین بهداد  | 

انسان چيست ؟ 

      شنبه : به دنيا مي آيد .

         يكشنبه : راه مي رود .

            دوشنبه : عاشق مي شود .

               سه شنبه : شكست مي خورد .

                   چهارشنبه : ازدواج مي كند .

                      پنج شنبه :به بستر بيماري مي افتد.

                          جمعه : مي ميرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط حسین بهداد  | 

گرامی ترین و زیباترین چیزها در جهان، نه دیده می شوند و نه حتی لمس می شوند،
آنها را تنها باید در دل حس کرد. درست مثل حس دوست داشتن و عاشق بودن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط حسین بهداد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط حسین بهداد  | 

 

تو پرواز می خواهی

و من اوج آرزوهایم بالندگی توست

نخ بادبادکم را به دستت می دهم

تا آرزوهایم را به خدا برسانی

هرگز گمان مبر که از خیال تو غافلم 

   گر مانده ام خموش ، خدا داند و دلم

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط حسین بهداد  |